تبليغاتX
" اسکارلت " و آرزوهای بر باد رفته ... :: من پری کوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را ...
" اسکارلت " و آرزوهای بر باد رفته ...
Ever & Never ... .... ....!
 

فریبت را هم که خورده باشم

مهم نیست !

مثل نخ به نخ سیگارهایی که دود می شوند

در لابلای انگشت های لرزان و ملتهبم

تمام می شود

به همین زودی ها

.

.

عمرم

را

می گویم

.

.

خیالت راحت

من که بخشیدمت !

تو اما خودت را هرگــــــــــــــــــــز نخواهی بخشید

می دانم!

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در پنجشنبه 14 شهریور1387 و ساعت 17:0
همزاد پاییزی من....!
 

 

تازگی ها لبخنــد می زنم ....

از همان لبخندهای صدا داری که خوشت می آید !

 

 

تازگی ها ... گنجشک ها را بیشتر دوست دارم

صبح ها با " خورشیدکم "حرف می زنم

و شبها که می شود ...با تمام تاریکی و سایه های ترسناکش

دیگر کابوس ها به سراغم نمی آیند

 

 

تازگی ها خوابهای صورتی می بینم !

از آنها که زیر نور ماه ...پشت پرچین همان "باغی" که می دانی

غافلگیرم می کنی

 

 

تازگی ها

آب انــــــار می خورم به جای صبحانه !

آن هم با چه لذتی ..

 

 

تازگی ها مِــمـــُول می شوم برایت !

برای تو که مثل جهانگرد  ، حرفهای قشنگی بلدی

و تصمیم گرفته ای یک روز ....حتی " یک روز " هم که شده

مرا باخودت سفر ببری .

 

 

تازگی ها

پاک کنی  برداشته ام

تمام بزرگ شدن هایم را خط خطی می کنم ،

۱۱ ساله می شوم

هم سن خودت!

آنوقتهایی که جر زنی می کنی

 

 

تازگی ها

دلم از آن بستنی ها می خواهد که گفتی

چوبش مال من ... بستنی اش مال تو !

 

 

تازگی ها

دعا می کنم خدا ساعتش را دور بیندازد !

آقا یا خانم  زمان  ، کمی دلش به رحم بیاید

بایستد ....تا تو بیایی

و جز ماندن چاره ای برایت نماند !

 

 

تازگی ها

ایمان دارم به خیلی چیزها...

به اینکه حتی( تابســــــتان )هم... به  اندازه ی تو داغ نیست !

به اینکه با یک گل هم ، ( بهــــــــار ) می شود  دل آدم

به اینکه تمام ( زمستــان) ها ، روزي به آخر می رسند

به اینکه

" همزاد پاییزی "  ام

كسي بجز تو نبود....كسي بجز تو نيست

.

.

.

تازگي ها

تو را به اندازه ي"  تمام ‌نداشتن هايمان"

دوست دارم

يك بار براي هميشه

حتي به قيمت تمـــــــــــــــــــــام زندگي

...

 

 

 

 

پ.ن  ۱ : تازگـــــــــــــي ها....مي‌آيم لب پنجـره ،

                برايت دست تكان مي دهم مــــــــاه من !        

                          دلتنگ ِخورشيدكت نباش..........قول مي دهي ؟؟      

                                                                                             

 

 

پ.ن  ايي که تـــــــو  مقصر يــادآوري و نوشتنش شدی !! :

 

 این صفحه ی خاکستری !!....

این حقیقت ِ مجازی من ...! این دلنوشته های رمز آلود و 

وَهم آلود و  بر بادم .........

چه آرام و بی صدا و معصومانه " یک ســـــــاله " شد !!

کودک ِ مشق هاي نانوشته ام ! تولدت مبارك ...

 

 

 

شين اسكارلت " شهــــــــرزاد "

از تازگي هـــــــــا تا هميشـه !

( تا يك عالمـــــــــــــه روزهاي آفتابي 

 ــــ كه آرزويی بيش نبود و نيست!.... )

 

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در شنبه 15 تیر1387 و ساعت 20:50
باز...حکایتی دگر ....
 

زندگي فرصت بس كوتاهي ست

تا بدانيم كه مرگ

آخرين نقطه پرواز پرستوها نيست...

مرگ هم حادثه است

مثل افتادن برگ !

كه بدانيم پس از خواب زمستاني خاك

نفس سبز بهاران جاريست.

 

 

پ.ن: از محبت تك تكتون ممنونم....فقط مي تونم بگم

اي صميمي ‏اي دوست

گاه و بيگاه لب پنجره ي خاطره ام مي آيي

اي قديمي اي خوب

تو مرا ياد كني يا نكني

من به يادت هستم

آرزويم همه سرسبزي توست دائم از خنده لبانت لبريز

...

 

اختصاصی :

مامان عزیزم...شاعره ی باصلابت و مقدسم...عاشقتم ! روزت مبارک

مثل یه پرستار دلسوز شب و روزتو برام گذاشتی....اما حالا چند روزیه ازم دورری....دستای مهربونت رو می بوسم

بی نهایت دوستت دارم نازنین عاشق

 

 

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت 16:46
...
moddati.Nistam........ejbaran!!.....valiiii.Delam.vase.hamatun.tang.mishe.kheiliiii.tang!....baram.doa.mikonin??behesh.kheili.niyazmandam..## badan.nevesht... mer30.az.negaranit.va.mehrabunitun..;rastesh.alan.dorane.neghahat.bad.az.Amal.budam...ama.yek.dafe.halam.bad.shod.va...Felan.Doctor.gofte.Esterahate.Motlagh...nabayad.az.halate.khabide.boland.sham!!!+kheili.chiza....gahi.az.mobile.connect.misham.ama. nemishe.CommenT.gozasht.nemidunam.chera??! baram.doa.konin. ...Dusetun.daram
|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در چهارشنبه 8 خرداد1387 و ساعت 6:3
چند خط از آن روزها....که...." نبود_م "!

 

 

 

دستهایم را به دیوار تکیه می دهم

تا سر پا بمانم

...

از آن روزهای پر هول و هراس

آنقدر ها هم نگذشته !

و من ،

تن تبدار و مرتعشم را

با سرگیجه ای خفیف و کسالت بار

و بوی تهوع آور خون آبه هایی که به جای هوا از بینی ام می لغزید

و دردی که مدام

در لایه های سرم تیر می کشد و فکم را بهم می فشرد

خوب بخاطر دارم....خوب

 

در کشوری غریب

بین آدم هایی که زبانشان را نمی فهمیدم

و نگاهشان را هم ،

در محاصره ی دست های بیگانه ای

که از روپوش های سفید و بدقت آهار زده ی ترسناکشان

به سمتم می آمدند

و تـخــتِ روانی که تن گیج و کرختم را

به انواع و اقسام آن دستگاه های غول پیکر و  بی روح می سپرد

و آن همه فلش های نامرئی

که جزء جزء سلول های سرم را دستمالی می کردند و کپی برمی داشتند

چقــــــــــدر

احساس آسودگی می کردم !

 

شاید باور نکنی

لمس نکنی

نفهمی حتی ،

اما من

در تمام آن لحظه ها

دلم می خواست چشمهایم را برای همیشه ببندم و بخوابم عزیزم !

 

از برلین تا مونیخ

تمام هوش و حواسم به آن کپسول بزرگ اکسیژن بود

و آن کبودی پوست پشت دستم

که زیر قطره های پایان ناپذیر سِــــر‏ُم سرد می شدند

اما تمام نمي شدند !

و انگار هيچ وقت هم قرار نبود تمام شوند

...

 

چقدر " بي هوشي " چيز خوبي ست !

آن وقتها  نمي دانستمش...

رویاهای دلچسبی داشت حتی در لابلای کابوس های تیره وتارش

و تو

در تمام آن ساعت ها و روزهایی که من ، بیهوش ،

  روي آن تخت كذايي دراز کشیده بودم

و فکر می کردی ممکن است دیگر هرگز بهوش نیایم

 آرام و بیصدا

اشک می ریختی

و خدا را صدا میکردی

و هرگز نمي دانستي من به این خاموشی چقدر محتاجم !

.

.

.

تو می ترسیدی

 از بی من تنـــــــها ماندنت

 من ، اما ،

فقط  از  "تنها گذاشتن ات  " می ترسیدم

نه چیز دیگر !

.

.

.

کسی چه می فهمد

.

.

.

چهار ماه

زمان کمی نیست

برای انتظاری تلخ و مبهم که سرانجامش دست هیچ کس نبود جز خدایت

اما تو آن را

با تمام رنج و اندوهش ـ تنهایی ـ

به دوش کشیدی

و خدایت و مرا  ، آنقــــــــــــــــــدر صدا کردی

كه بهوش آوردي م !

...

 

آن روزها

 در آن دالان های تاریک و سرد و دردناک

 و گاهی آرام و سفيد و بی وزنی ِ  در این دنیا " نبودن ام "

هوش و حواسم به تو نبود ! به دستهايت ، به چشمهايت ، به حرفهايت

امروز اما

وقتي هایی که تو  کنارم نيستی

و من

تكيه گاهي جز ديوار ندارم

كه دستهايم را بگيرد و تنم را لمس كند

بيشتر از پيش

گرفتار داغي نگاه ها  و هٌـــرم سوزاننده ي نفس هايت مي شوم

كه مرا در خود ذوب مي كند

و " زنده" مي كند

و  هنوز هم ،  در كشاكش و پيچش اين بازي ِ بيرحم

تمام هوش و حواسش

.....به من است....

تنها به من !

 

 

 

 

شين اسكارلت " شهرزاد "

از رازهای مدفون شده در قلب کوچکش با تو

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت 20:12
...اعتـــــــراف...!

 

زل مي زني توي چشمهاي من

با آن نگاه وحشی و خمار چشمهای سیاهت

و منتظري من به گناه نكرده اعتراف كنم !

 

خيالت را راحت كنم

ذره اي هم مرا نمي ترساني.

 

بدون اينكه انگشتانم بلرزد  جرعه اي مي نوشم

و آرام از پشت ميز

جدا مي شوم

و به همين راحتي هم از تو !!

 

اين بار اما

تو با دندان هاي بهم فشرده ات

تقريبا ناله مي كني :

" بنشین "

و در کمتر از ثانيه اي

گامهاي کشيده ات را به سمتم برمي داري

و مرا روي همان صندلي

ميخکوب مي کني

 

دستهاي پهن و مردانه ات را

دو طرف شقيقه هاي داغ و نبض دارم گرفته اي

و لابد مي خواهي

مغز کوچکم را

با يک فشار ناگهانی

با تمام حقايق درونش به در و ديوار بپاشي ...!

 

اما

 

ناخودآگاه

نه از دستهاي تو فشاري مي آيد

و نه از قلب من تپش دلهره آوري

...

کمي طول مي کشد

تا دقيقا بفهمم

چه اتفاقي افتاده است

.

.

انگار ، همان طور که از پشت

روي صندلي مي فشاري ام

سرم را ،

به آرامي عقب کشيده اي

و به خودت چسبانده اي

 

انگشتهاي ملتهبت را

 به ملايمت

در گيسوانم مي لغزاني

و تارهاي ظريف و صاف و تيره اش را

دانه دانه شانه مي کشي

 

بی هوا

بازوان برهنه ام را

با ناخون های بی آزارت

نوازش می کنی

و من ، عطر تنت را

عمیق تر از همیشه فرو می دهم

 

چیزی انگار

با همیشه متفاوت است

چیزی قوی تر از من

حتی

قوی تر از تو !

 

آه نه !

اين بار از دستت فرار نخواهم کرد

حتي نه به قيمت هيجاني که به دنبال من

تا ســرســـرا

بدوي

و مرا روي بازوانت از پله ها بالا بري...

 

آه نه !

اينجا

روي صندلي ،

که چشم هايم را بسته ام

و صداي نفس هايت را مي شمارم

لذتش بيشتر است !

 

وقتي آرام آرام زمزمه مي کني

که " چقـــــــــــــدر"

به تمام نگاه هاي دنيا

که به من خيره شده باشند ، حسودي

و "  چقـــــــدر"

از تمام مردهاي دنيا

خوشبــــــخت تري که مرا داري

حس خودخواهي کودکانه ام ارضا ميشود

و مجبورم

گوشه ي لبهايم را گاز بگيرم

تا جيغ کوچکي

غرور لجبازانه ام را بر باد ندهد

 

***

 

من از تو مست ترم ، رت !

تو هر شب بنوش

به ســلامتــــــي من

و من هر شب

با خنده هاي کجکي

کتمان مي کنم که چقدر عاشقت هستم

 

بگذار همه بدانند

من به گناه نکـــــرده ام

هنوز هم

اعتراف نمي کنم !

 

 

 

 

شین اسکارلت " شهرزاد "

از شبهای تا همیــــــــــشه تب دار

 

 

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در شنبه 28 اردیبهشت1387 و ساعت 11:2
Like ...The Life ...GOes On
 

 

آه نه !

هفته را

با " تو " شروع نخواهم کرد

البته که ارزشش را ندارد

وقتی آنقدر چیزهای قشنگ در دنیا وجود دارد

 

وقتی می توانم

خیلی آرام و آسوده

از خواب برخیزم

و مست بوی گلهای سفید ماگنولیا شوم

که از پنجره ی اتاقم

یواشکی به داخل خزیده اند

و مرا مدهوش می کنند...

 

وقتی (  او  ) ـــ پادشاه قصر کوچکم ـــ

با آن لبخند وسیع چشم های سیاهش

لب های بسته ام را

در خواب هم

آرام آرام بوسه می زند

و مرا

به صبحانه ی لذیذ و عاشقانه ای

در بستر

مهمان می کند.

 

 

وقتي گاهي هنوز

صداي جيك جيك پرنده ها را كه مي شنوم

سرم را در بالشت فرو مي برم

و روياپردازي مي كنم

كه شايد امروز

گنجشك ها زودتر از خورشيد بيدار شده اند !

و وقتي مي خواهم ملافه را تا صورتم بالا بكشم

تا هوا كمي تاريكتر شود و بيشتر بخوابم

(  او‌  ) با بدجنسي كودكانه اش

پرده هاي حرير و پارچه اي را

يكي يكي كنار مي زند

و آفتاب را به چشم هاي من مي مالد !

.

.

و من

از سر لجاجت

تمام نازبالشت هاي ابريشمي را

به طرفش پرتاب مي كنم

و جنگ آغاز مي شود !

 

تمام سوراخ سنبه هاي خانه را

دنبال هم مي دويم

تمام اتاق ها را زير و رو مي كنيم...

تمام لباس ها ، عروسك ها ، حتي حوله و مسواك هايمان

در هوا معلقند !

و من اگر دستم به تو برسد.....آاااه.....نشانت می دهم !

 

مثل مار ماهرانه می خزی به گوشه كنارها

و از دستم لیز می خوری همچنان

(.... هي جوجو ! من بگيرمت مي خورمت ها... ! )

:   "  اوه ...  آي   تات    آی   سا    اِ     پٌسي    تـــَت... !!   "

و من Tweety قصه های تو می شوم و

آ........هـ........ا........ن !

 بلاخره به چنگت مي آورم !

و آن وقت

تو راهي نخواهي داشت جز اينكه اسب خوبي شوي

و تمام خانه را به من سواري دهي...!

آه البته كه نه عزيزم ! راه گريزي نداري

تقلا مي كني..

ناخن هايم  در پهلویت فرو مي روند

و تو  مجبور می شوی تهديدم را جدي بگيري

خم مي شوي

 چهار دست و پا روي زمين

و من فاتحانه

قوس كمرت را اشغال مي كنم

و داد مي زنم :

 " یالا اسب من ! تندتر برو ! "

 

جيغ هاي كوچك من

با صداهاي خنده داري كه تو از خودت در مي آوري

سمفوني هميشگي روزهاي تعطيل ما

و همسايه هايي  غر غرويي ست

كه ما اجازه نمي دهيم تا لنگ ظهر بخوابند !!

 

آه بله !

چرا كه نه ...؟

وقتی تمام اینها را دارم

باضافه ی خیلی چیزهای دیگر

که مثل مارمالاد

لحظه هایم را و روزهایم را شیرین می کند

و مثل خامه های سفید

روی سرخی توت فرنگی های دسر ، اغواگرانه چشمک می زند

دیگر چرا " تو " ؟؟؟!!

 

مسلماً

" تو "و ته مانده های نخ نمایت

بین تمام شادی های سرخوشانه و بی تکلفـم

رنــــگ می بـــــــــازی

آدمک !

.

.

.

من

ــــ و  دنیای کوچک و ساده و بی آلایشم ــــ

از سایه ی سرد و  تیره و شوم "تو"

دور بـــــــاد

دور !

 

 

 

 

شين اسكارلت

 خوشبخت از روشنايي  // به رغم تمام تاريكي  ها

براي قصه هاي تا هميشه" شهرزاد   "  بودنم  

 

------------------------------ 

بعدا نوشت (!) :

ــــ خب منم معذرت !!   

خودش ميدونه با كي هستم .... چون شجاعت گفتنشو داشت خيلي هم دوستش دارم دلفين  خانوم رو ...!

 

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در جمعه 20 اردیبهشت1387 و ساعت 16:6
جاي خالي ـ هيچ ... . ... !
 

 

 

روزی که می رفتم ـ بی آنکه بدانم ـ

سه شنبه بود

حالا هم که ب ر گ ش ت م ـ بی آنکه بدانی ـ

چهارشنبه است !

 

اما

 

چقدر همــــــــــــــــــه چيز فرق کرده 

از دیروز ...تا امروز !

 

چقدر بعضی چیزها نیازمند گذشت زمان است !

 

چقدر آدم گاهی

با خودش و دلش هم تعارف دارد !

 

وقتی

بنا به دلایلی می روی

" دیگران "هم

بنا به دلایلی می روند

و پشت سرشان را هم ...

خب !

بی انصاف نیستم هنوز هم ،

می دانم که

 می آمدی و می نوشتی

البته

بنــــا به دلایلی !

 

و همینش آزاردهنده است

...

 نمی خواهم بگویم آدم بعضی وقتها

زودتــــــــــر از آنکه بمیرد

برایش سنگ قبر می تراشند

و يا

پيـــــــــش از آنكه دلتنگش شوند

فراموشش مي كنند

...

خب لااقل حالا واقعـــا مي دانم

جاي هيچ كس هيچ وقت هيچ جا “خالي“ نيست

حتي نه براي            نبودن عريضه !

...

 

مي شود ساعتها برايش طومار بنويسم

بنويسي !

و

هياهوي بسيار براي هيچ !

...

 

گاهي ” واقعيت “‌را

اگر به سادگي نپذيري

به سختي برايت تحميل مي شود .

 

حالا هم

 

نه گله می کنم که چطور ...

نه بپرس که چرا ...

بیا به همین سادگی در موردش سکوت کنیم و

بی حساب شویم !

..  .  ..

 

 

شین پریشون ـ شبیه به هیچ

بی زمان ـ بی مکان

تا نمی دانم کجا آباد !

 

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 و ساعت 10:2
تولدت مبارک عشق من ...
 

نم نم بوی کاهگل با صدای خش خش برگها

 

مرا نوید پاییزی دیگر است

 

زیراکه نیمه پاییز تولد بهار من است

 

ساکن قلب پاییز ، شهرزاد عزیزم

 

عاشقانه دوستت دارم

 

تولدت مبارک

                                                     همسرت پایان

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

 

                                

پ . ن :

 روزنامه ایران صفحه ۲۶ ( ایران پیام ) مورخه ۱۴/۰۸/۱۳۸۶

 

 

|+|
نوشته شده توسط پایان در سه شنبه 15 آبان1386 و ساعت 10:1
افسوس های افسون شده
 

 

 با تمام الماس های گران قیمت دنیا هم خام نخواهم شد !

چه فرقی می کند

آن انگشترهای ده قیراتی یاقوت نشان باشند

یا آن سنگهای قیمتی اغواکننده...!

به جذابیتم چیزی نخواهد افزود اگر

سرسختی ِ اشراف منِشانه ام را بابتش معامله کرده باشم !

آه نه ...

فكرش را هم نكن

براي تك تك آن لحظات شيريني كه با تو از دست داده ام

متاسف نخواهم بود

وقتي بدانم

به زنجير پر زرق و برق 

اما

ارباب مابانه ي خبيثانه ات گرفتار خواهد بود

...

من آنقدرها هم محتاج ابراز الطافت نيستم عزيزم !

شايد كمي سرزنده تر از آني هستم

كه تو بتواني حتي تصورش را بكني

اما مطلقاً دليل نمي شود كه احساس كني

حد و مرز حريمت را مي تواني بشكني!

تو  تا آنجا آزادي

كه قلمرو دنياي مرا به بند تعلقات دست و پا گيرت نياويزي.

براي بيش از اين

هر بهايي بپردازي ناچيز خواهد بود

...

به خودت نگير

اگر گاهي نيم لبخندي به رويت زده ام !

مي تواند دليلش

تنها

يك سرخوشي ساده باشد

...

به آن افسوس هاي بي شمارت

افسون وسوسه انگيز و مست كننده ي چشمهايم را

كه گاهي به زانو درت مي آورند

اضافه كن !

من در برق تلخ شوكران نگاهم

غرور اجدادي ام را

نيش مي كنم

به نوش هاي شبانه ات !

 

 

 

 

امضا :

شين اسكارلت

" شهرزاد "

از خاطرات تا ابد خاكستري

 

 

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در یکشنبه 22 مهر1386 و ساعت 9:50
یه بازی !
 

گاهي جالب سرگرم كننده و حتي لازمه كه تنوع طلب و انعطاف پذير باشيم

منم اين بار به دعوت روژین عزیز  سبك نوشتنمو عوض كردم و دعوتشو واسه يه بازي دوستانه پذيرفتم

از همه ي شمايي كه اين پست رو مي خونيد هم دعوت مي كنم به اين بازي....

مخصوصا ”شاه آمفاكتوس سوم” ، ”مارال”،  ”دلفين” و ”هيچكس” عزيز

...

1 . خودتو معرفي كن

2 . فصل و ماه و روزي كه دوست داري

3 . رنگ تو

4 . غذاي مورد علاقه تو

5 . موسيقي مورد علاقه تو

6 . بدترين ضد حالي كه خوردي !

7 . بزرگترين سوتي كه تا حالا دادي

8 . ناشيانه ترين كاري كه كردي

9 . بهترين خاطره زندگيت

10 . بدترين خاطره زندگيت

11 . شخصي هست كه بخواي ملاقاتش كني ؟

12 . براي كي دعا مي كني ؟

13 . به كي نفرين مي كني ؟

14 . وضعيتت توي ده سال آينده

15 . حرف دلت

16. سال و ماه و روز تولدت !

17. بهترين و بدترين خصوصيات اخلاقيت

18 .اسم بهترين و صميمي ترين دوستي كه داشتي و يا داري

19 . توي دنياي مجازي چرا اين نام رو براي خودت انتخاب كردي

( nick name )

20 . بزرگترين آرزويي كه داري

... 

 

 

1 - شهرزاد هستم . اولين فرزند يك خانواده ي پنج نفري از نسل هخامنشیان و كوروش كبير ..اهل شيراز و ساكن تهران ... عليرغم علاقه شديدم به پزشكي آزمون تخصصي زبان دادم و با رتبه ي  43 رشته ي ادبيات انگليسي دانشگاه سراسري سال 82 قبول شدم...قاعدتاْ الان باید جوهر مدركم خشك نشده باشه!اما واقعیت غیر از اینه...به یک دلیل کاملا خاص و شخصی دی ماه 85 بعد از سه سال از دانشگاه انصراف دادم....!! و هنوز هم از کارم راضیم ...فکرای جدید و جالبی تو سرمه که دارم مقدماتشو فراهم می کنم....بزرگترین دلمشغولی این روزهام ترجمه هست و چندتا کار نیمه تموم !

2 - پادشاه فصل ها پاييـــــز ! و ماه هم البته ” آبان ” و يك جورايي ” شهريور ”...روز 15 هر ماهي رو خيلي دوست دارم ! شايد به خاطر اينكه تولد خودم هم روز 15 ماهه !

3 - رنگ من .... یاسی و صورتي !

( جالبه برام كه بدونم از نظر شما چه رنگيم ...؟! )

4 - پيتزا پپروني،  كلم پلو شيرازي!  ماهی تنوری و کباب برگ

5 - ريتم پيانو و در كل موسيقي ياني خيلي بهم آرامش ميده...

6 - هميشه دلم مي خواست پسر باشم ! شايد اين بدترين ضدحاليه كه از اول زندگيم داشتم!

7 - نمی دونم...! واقعا يادم نمياد تا حالا سوتي داده باشم ...؟!

8 - با وجود داشتن مدرك تافل رفتم رشته ي زبان...درحاليكه عشقم پزشكي بود!

9 - روزي كه عموم سواركاري يادم داد ...12 ساله و پر از هيجان و شيطنت بودم

10 - از دست دادن خاله ثرياي زيبا و نازنينم در اوج جووني ... فقط 28 سالش بود . روحش شاد...

11 - دلم واسه ديدن ”شكوفه ”دوست دوران دبيرستانم كه 5 سالي ميشه ازش دورم خيلي خيـــــــلي تنگ شده .... مخصوصا كه هيچ خبري هم ازش ندارم...از بين بچه هاي وبلاگي هم دوستان زيادي هستن كه دلم مي خواد ببينمشون : روژين ‏..دزيره..مارال...دلفين و خيلي هاي ديگه !

اما بيشتر ازهمه

دلم مي خواد يك وقتي ...يك جوري ...حتي شده يه نظر...اون غايب هميشه حاضر آفرينش رو ببينم....يعني سعادتشو خواهم داشت ؟!

12 - براي خانواده و دوستها و يكي از استادهام كه هميشه به يادشم...در طول روز هم خيلي وقتها پيش مياد واسه خيلي ها حتي غريبه ها دل مي سوزونم و دعا مي كنم.

13 - تا حالا پيش اومده كه از كسي واقعا رنجيده و دلگير بشم . بودن كسايي كه از ته دل ازشون متنفر شدم ...اما...تا حالا نتونستم هيچ كدومو نفرين كنم.نمی دونم چرا ؟!

14 - شايد ايران نباشم ... هم واسه ادامه تحصيل...و هم اينكه خيلي دلم مي خواد يه مدت خارج از ايران زندگي كنم . مخصوصا اگر رفتنم به سرزمین ماتادورها اوكي بشه

15 -

" من پُراز فانوسم 

من پُر از نورم و شن

و پُر از دار و درخت

 پُرم از راه ، از پل ،از رود ، از موج

پُرم از سایه برگي در آب......
                                                 

                                               چه درونم تنهاست. "

و اينكه :

اگر يادتان ماند و باران گرفت

                                         دعايي به حال بيابان كنيد ...

16 - درست قلب پاييز ...يعني پانزده آبان هزار و سيصد و شصت و سه

17 - اينطوري كه از بقيه شنيدم : مهربوني بيش از حد....و زود رنجي و حساس بودن

18 - بين بچه هاي بلاگ روژين و دزيره كه خيــلي بهم لطف دارن....و مارال و دلفین و هیلدا و همه بچه های بلاگ که منو از لطفشون بی نصیب نمیزارن...و بين دوستاي قديمي شكوفه اي كه ازش بي خبرم

19 - شين اسكارلت : شين اول اسم خودمه : شهرزاد

و ” اسكارلت ”شخصيتي كه باهاش بزرگ شدم ! سركش بودن و غرور و جاه طلبي اونو توي خودم مي ديدم و سرخوش ميشدم از اين تشابهات !

20 - آرزوهام كه خيلي زيادن..اما بزرگترينش...واقعا از ته دل ميگم اينكه شادي و خوشبختي رو

تو چشمهاي” همه” ببينم...هم آشناها و هم اونايي كه غريبه ايم با هم

واسه دل خودمم اينكه بعد از مرگم نام و يادم باقي بمونه !

با دو خط شعر

يا دو جلد كتاب

يا حتي يك تابلوي نقاشي... !

 

 

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در شنبه 14 مهر1386 و ساعت 12:10
نمی دانم چرا این بار ...
 

حالا که نیستی ، شاید

بهتر می توانم تجسم کنم

سیاهی ِ تمام شبهای بی مهتاب را

که در درخشندگی چشمهای شرارت بارت محو می شدند

و یا

لطافت مخملی  ِ موهای شانه خورده ی پر کلاغی ات را

که وقتی تیره گی ِ سایه اش بر نیم رخ جذاب چهره ات خودنمایی می کرد

مست می شدم از حس دوباره دیدنت !

...

باز هم انگار

مثل آن روزهای دور

با آن نگاه ِ خیره و یک وری ات

آنجا کنار سکو

ایستاده ای

و قامت کشیده و موزونت را

که در آن چرم مرغوب و خوش دوخت

خطوط عضلات ورزیده ات را به نمایش می گذارد

به تعظیم غرایی

خم کرده ای به سویم ...

و من

نمی دانم چرا این بار

به تمام  ِ آن غرور سرخوش و سرکشم هم که بیاویزم

 “ نمی توانم “

بی تفاوت از کنارت بگذرم !

...

فکرش را....نه ! نخواهم کرد

کلافه ام می کند !

زیر چشمی به آن نیشخند مرموزت

که آشفتگی ام را بیشتر می کند

خیره می مانم

...

هنوز هم نمی دانم

چرا وقتی با گامهای موزون و کشیده ات

به سمتم می آمدی

تمام اندامم به لرزه افتاد  

و انگشتهای بی حس و یخ زده ام را

به لبه ی تارمی ها چنگ زدم تا سرپا بمانم !

...

داغی لذت بخش دستهایت را

وقتی

در سرمای بازوانم می لغزیدند

به خاطر دارم

ولی..

تمام ِ آنچه را که

- بعداْ -

وقتی که پلک هایم ناخود آگاه سنگین شدند

و سستی رخوت انگیزم را

از شانه های پهن و مردانه ات آویختم

دیگر نه !

 لااقل حالا نه ....

فردا

در موردش

فکر خواهم کرد !

...

 

 

 

 پ.ن : پاييـــــــــــز كه مي شود مست ترم انگار براي از تو نوشتن....!

اين يك هفته را ، اما ، نمي دانم به احترام كدام بغض وامانده سكوت كرده بودم ! ...

هركس نداند ، تو كه خوب مي داني ، در اين بالماسكه ي رنگارنگ ‎و هميشه برپا ،

به اشتياق توست كه بي نقابم !

و تو

 -  همچنان  -

زهرخندهاي عاشقانه ات را

احتكار مي كني !

...

كسي چه مي داند

چقــــــــــــــدر

آغوشت را كم دارم !

 

 

 

 

 

امضا : شین اسکارلت

" شهرزاد "

از روياهاي خيس و كال هنوز نيامده !

۷ .۷ . ۸۶ 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در شنبه 7 مهر1386 و ساعت 11:56
... " کتیبه "...

 

هنوز هم ما را می کنند نقاشی

به روی گلدان ها ، بر سفال ، بر کاشی

گمان کنم که بهار است ، توی یک باغیم

تو روی موی بلندم شکوفه می پاشی !

و سالهاست که تزیین ِ خانه ها شده ایم...

بدون هیچ توقع ، بدون پاداشی

 

و سالهاست که تصویر می شود تکرار

همان من و تو ، همان آسمان ، درخت...بهار

تو ایستاده ای و تکیه داده ای به درخت

نشسته ام من و لبخند می زنم انگار :

به مردمان پس از ما ، که قصه ی مارا

شنیده اند و نفهمیده اند صدهابار...

 

به خنده هاشان خندیده ایم ساعتها

به خنده های صمیمانه ، یا حسادت ها !

نگاه ِ عاشق ِ من ...با نگاه ِ عاشق ِ تو

هنوز هم دارد حرف ها ، حکایت ها

و چشمهامان ما را رسانده اند به هم

فراتر از همه ی رسم ها و عادت ها !

 

... که قرن هاست من و تو مسافریم ، عزیز

و با تمام زمان ها ، معاصریم عزیز !

که هر زمان ، هرجا ، عطر عشق می آید

بدون ِ آنکه بدانیم حاضریم عزیز !

بدون ِ آنکه بدانند می رسیم به هم

بدون آنکه بخواهیم شاعریم عزیز ....

 

گرفته اند مرا از تو ! سرنوشتم بود

تویی که دیدارت مژده ی بهشتم بود

نگاه کردی و گفتی : ( دلم گرفته ! ) همین !؟

جواب ِ هرچه برایت غزل نوشتم بــــــــود...؟؟!

اگر برای ِ تو ؛ من را نخواسته ست...چرا

کتیبه های تو بر روی خشت خشتم بود ؟؟

 

***

 

کتیبه ها...من و تو ... در بهار...نقاشی !

هنوز روی سر من شکوفه می پاشی

و سالهاست که رازی غریب ، مردم را

کشانده سمت ِ دوتا چشم خیس ، بر کاشی

و من ... فقط من از این راز  ِ کهنه باخبرم

که  تو " کتیـــــبه "شدی تا کنار  ِ من باشی

 

 

 

امضا :

شین اسکارلت

" شهرزاد "

از هزار و یک شب قصه های نانوشته ام

تا همیشه !

 

 

 

 پ.ن : درست اولین روز  ِخزان دل انگیز....

پاییــــــز برگ ریز و رمز آلود من !

شعری پُر از بهــــــــــار  !!! چه می شود مرا .....خداوندا ؟!!

 

 

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در یکشنبه 1 مهر1386 و ساعت 11:0
یک دعوت نامه ...
 

 

                " این متن برای یک دعوت دوستانه نوشته شده...

           دعوتی که شاید من مدتهاست توی ذهنم می پروروندم

                و می خواستم که روزی به عمل برسونمش...

                        حالا چرا امروز و چرا الان رو نمیدونم...

                             اما اینو میدونم  که امروز میخوام

                         این دعوت و از تک تک آدمها و افرادی که 

                 وارد این وبلاگ میشن و میشدند به عمل بیارم...

                                  چه شمایی که آشنایی

                                  چه شمایی که دوستی

                و چه شمایی که اصلا همدیگرو نمیشناسیم...!"

                                                 ...

 

                نوشته های بالا قسمتی از یک دعوتنامه ی باحال

                           از وبلاگ  وروجک سرگردان  بود .

                            من که خیلی خوشم اومد ! 

                         واسه همینم اعلام آمادگی کردم 

                چون از اینجور موقعیت ها ممکنه کم پیش بیاد،

                               باید قدر فرصتها رو دونست

        وچه چیزی بهتر از پیدا کردن یه عالمه دوست خوب و تازه...

                    حتما برو و دعوتنامه ی کامل و از اینجا :

                         http://www.v--s.blogfa.com

                   بخون. خوشحال میشیم به جمع ما بپیوندی.

                                چه شمایی که آشنایی

                                چه شمایی که دوستی

               و چه شمایی که اصلا همدیگرو نمیشناسیم...!

 

 

 

   پ.ن : هیچ تا حالا فکر کردین توی زندگی قبلیتون

             کی ، کجا و چکاره بودین ......؟!           

            اصلا به همچین چیزی اعتقاد دارین ؟

            اگر آره

            یه سر به Past Life Analysis  بزنید    

            مطمئنا براتون جالب خواهد بود !

 

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در پنجشنبه 29 شهریور1386 و ساعت 11:49
بی رحمانه ...
 

همراه با نسیم سحر آفریده بود       

دست و دهان و سینه و سر آفریده بود

 

 

اندامی از شهامت و شهوت درست کرد

تا مطمئن شود که پسر آفریده بود

 

 

 لبخند زد...                                    

برای خودش آفرین نوشت...

مغرور شد از اینکه بشر آفریده بود !

 

 

                       

گفتند سالها پس از این ماجرا ...مرا

یک اتفاق زود گذر آفریده بود...    

      

 

 

از ریشه‫های نازک خود قد کشیده‫ایم

ما را زمین ، بدون پدر ، آفریده بود    

  

                       

 

پلکی به هم زدیم و خدا هم قیاس کرد!

انسان برای خویش خطر آفریده بود...    

 

 

 

 

شوخی بی رحمانه ای بود
وقتی به دنبال رد پای خونینت تا آخر جاده آمدم
و تو
آنجا....
روی شن های تفتیده
با یک قلم موی بزرگ و بی قواره
با رنگ قرمز
نقاشی قلب مرا می کشیدی !


لعنت به تمام آن قدم هایی که
پُشت قدمهای تو برداشتم
و تو پُشت پا زدی
به پیشینه ی پریشانم... !

به پیشواز من دیگر نیا !
من هنوز هم پشیمانم از پیشاهنگی ات ...

همین و بس !

 

 

 

امضا :

شین اسکارلت

" شهرزاد "

از همیشه های بی هویت

 

 

 

پ.ن : سری به یک دعوت نامه وروجکی  بزنید . موضوعش در اصل  "میتینگ "دوستانه و جالبی هست بین بچه های بلاگ ... مطمئنم پشیمون نمیشید ! ضمنا خوشحال میشم جواب همتون مثبت باشه.

  

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در شنبه 24 شهریور1386 و ساعت 17:55
از تک تکتون ممنونم ...
 

خداوندا

هزاااار بار شکر به درگاهت

...

می بالم به خودم

که پروردگار مهربانی چون تو دارم

و مغرورم از داشتن شماها

 (( تک تک شما )) نازنینانی که پا به پای ما

خدا رو صدا کردین و به درگاهش دعا کردین...

از همه تون (( بی نهایت ممنونم ))

به لطف خدای خوبیها و

از خواهش دلهای پاک و شیشه ای تک تک شما بود

که طلسم غصه ی کمر شکن ما

شکست

و نازنین ِ گم شده مون پیدا شد

...

 

از صمیم قلب آرزو می کنم

شادی و خوشبختی و آرامش در نبض نبض ِ زندگی سبزتان

همیشگی باشد .

 

 

 

پ.ن : بوسیله یکی از دوستان بسیار عزیزم با

" فستیوال وبلاگی ستاره های کیش " آشنا شدم . هرچند شانسی

در برگزیده شدن خودم نمی بینم اما خوشحال میشم شما رو جزو

برندگان این جشنواره ببینم . از طریق لوگوی سایت می تونید از اطلاعات

کافی و نحوه ثبت نام باخبر بشید .

 

 

 

 

امضا :

شین اسکارلت

" شهرزاد "

بعد از ۱۰ روز آشفتگی و هراس ...

تا ۳۰ :۳ بامداد چهارشنبه ی " آرامش"

 

 

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت 16:32
خداوندا شکستم ....
 

خداونداااااااا شکستم

...

دستم به التماس

به عجز

به نیاز

به زاری

به درگاه توست

...

به فریادم برس ای پناه بی پناهان

ای تنهاترین قادر آگاه مهربان من ...

 

***

 

به دادم برس ای اشک

" دلم خیلی گرفته "

نگو از دوری ِ کی ؟؟

نپرس از چی گرفته...

 

----------

 

شما رو به اشک های بی امان یک مادر دلسوخته

شما رو به بغض های ترک خورده ی یک خواهر ناامید

شما رو به غرور درهم شکسته ی یک برادر سرگردان

شما رو به غم کمر شکن یک خانواده ی نگران

قسَمتان می دهم

برای بازگشت عزیز  ِ گٌم شده ام

 دعا کنید

...

 

 

 

شهرزادِ بی شکیب

از یک هفته اشک و بیقراری تا ...

آآآآآآآآآآآآه

 

 

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در یکشنبه 18 شهریور1386 و ساعت 17:29
....پرسه ...

 

تا صبح پرسه می زد ، یک سایه بر مزارم !

دیگر مزار  ِ خود را تنها نمی گذارم .....

 

چیزی شبیه رویا ...آن دور تر ...فرو ریخت !

حتماً ستاره ی من ، افتاد بر مزارم

 

بختِ جنون کشیده ! دل را نمی شناسی :

ناکس دخیل می بست شبها به چوبه دارَم !

 

رنگ ِ پریده ام را ، بی خود به دل گرفتی

ای عشق ، دیر وقتیست ، کاری به دل ندارم

 

گفتی تبسمت را آیینه ی عطش کن

آخر تو هم... ولی نه ...باشد ! قبول دارم...

 

 

امضا :

شین اسکارلت

" شهرزاد "

 از سرگردانی های ۸۶

 

 

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در جمعه 9 شهریور1386 و ساعت 18:21
قبول کن که نمی خواستم " تو " گریه کنی !

 

 

عبور می کند از "زخمهای کهنه" ی من

خطوط ممتد ِ خونی که از دلم جاریست

خطوط ممتدِ این ردپای تکراری ...

و اشکهای غریبِ کسی که اینجا نیست !

 

عبور می کند از زخم های کهنه ی من

عبور می کند از یادگاری ِ تقدیر

بأیست ! روی نگردان ، نترس ! چشم نبند !

ولی نه ، آزارت می دهد عزیز...نأیست !

 

تو هم عبور کن از من ! تو هم بخند به من !

برو به غربتِ من بیش از این دچار مشو ...

نپرس بی تو دلم چند بار می میرد

نپرس روح ِ غریب ِ ترانه هایم کیست !

 

نخواستم که" بفهمند " سخت دلتنگم

نخواستم که " بدانی " چقـــــــدر  غمگینم

نخواستم که کسی ، هیچ وقت ، هیچ زمان

بجز دل تو  ؛ بداند ، دلیل مرگم چیست ...

 

دلیل ِ مرگ ِ من آنقدر مبهم است که گاه

به جان روح تو ! شک کرده ام به عزرائیل !

زمان مرگ من ، آرام از زمین پرسید :

" بگو ببینم این دخترک کجا می زیست ؟! "

 

کلید داد به من ! گفت : خانم آزادی !

نگاه کردم ....او هم نگاه کرد به من

نگاه کرد به آن زخمهای کهنه ؛ نشست !

نگاه کرد به این زخمهای تازه ...گریست !

 

***

 

عزیز باورش انگار مشکل است ؛ ولی

قبول کن که نمی خواستم تو گریه کنی... !

{ وگرنه هیچ کس از چشمهات محرم تر

برای دادن ِ تلقین به چشمهایم نیست }

 

...

 

 

امضا:

شین اسکارلت

" شهرزاد "

از خاکستری های

هزار و سیصد و همیشه !

" ۶ / ۶ / ۸۶ " 

 

 

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در سه شنبه 6 شهریور1386 و ساعت 12:24
به سلامتی " تو " ...

 آه .. کدامش را انتخاب کنم

برای امشب

که تا خود صبح

بتوان رقصید

"برایش" !

...

دلم هوای یک جرعه ی داغ

از آن نوشیدنی های گلو سوز را کرده !

به سلامتی " تو "

...

 به سلامتی ِ

آن شبی

که

به پیشواز من

تا " دنیا "

تاختی

سوار گریزپا و جذاب من !

...

اینجا

تمامش

بهانه ای بود

برای امروز

برای امشب ،

که فارغ از تمام ترس ها

تمام تاریکی ها

و تمام کابوس ها ..

 در بزم  آغاز  ِ تو

تا سپیده ی صبح برقصم

" پایان "

...

 

 

امضا :

شین اسکارلت

" شهرزاد "

در تاریخ : 

سومین روز  ِ 

اولین هفته ی

آخرین ماه ِ

گرمترین فصل ِ 

 بیست و هفتمین سال " تو "

 

 

|+|
نوشته شده توسط شین اسکارلت:: شهــــرزاد:: در شنبه 3 شهریور1386 و ساعت 11:15